تبليغاتX
شیطان تسبیح به دست

شیطان تسبیح به دست

هرگز عشق و گدایی نکن چون هیچوقت به گدا چیز با ارزشی نمی دن

 

TinyPic image

تصمیمی گرفته ام

می خواهم به قبرم باز گردم.

میان شما جای منه ساده نیست.

نه من لیاقت دغل بازی های شما را دارم!!!

و نه شما ارزش صداقت من را دارید!!!

فقط      ..

تنها کاری نکرده باقی مانده......

سنگ قبرم را چه کسی روی سرم میگذارد؟

 

پ.ن: زنبورها دیگه گل رو هم نیش می زنن!

 

* هی پیرمرد،

من که چیزی نمی گم. هر چی می دی آخرش می گم شکرت!

اما تو خودت این دفعه بیا، دلم رو خـــوب بگرد.

اگه یه وجـــــــــــــــب جای خالی توش مونده که دردی نداشته باشه،

این یکی رو هم بچپون توش!

من که نمی دونم کجا جاش بدم.....

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت21:47توسط آسمون(مریم) | |

 

پا نگذار روی دلم
 که زیر پایت خالی می شود
می افتی........ می روی به قعر
می رسی به عمق ِ خواستن
خواستنی بی پاسخ

ساده دست نکش
این تن ِ سرد ِ مچاله را عادت نده
به نوازش های گرم...
دیر زمانی است
که هیچ ردپایی
روی برفهای یخ زده ی روح جان نگرفته اند!

خالی ام
جایی نمی یابی برای ماندن
همه ی دوست داشتنم را.... همه اش را
خدا برداشته است برای خود
به هیچ احدی هم نمی دهد... چقدر خودخواه!! آری چقدر خودخواه!
تا نفسی نزدیک می شود
تا کسی دستش می رسد به این تن
تا روحی کوک می کند. می نوازد ساز ِ روحم را
خدا حسادت می کند
راستی می دانستی؟ خدا حسود است!!!!!!

همه می گذرند از من
رد می شوند از این تن
پر می شوم از ردپا
قهر می کنم. دور می شوم از خدا....

 

پ.ن: گم شده ام من
از یابنده تقاضا می شود هم چنان به بی تفاوتی ِ خود ادامه دهد.....
انگار نه انگار!!!! 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت9:59توسط آسمون(مریم) | |

می خواهم بیاسایم لختی

                         خیمه بزنم در تنی

                             به اندازه ی خودم

نه بزرگتر

که در آن گم شوم

                              نه کوجکتر

                              که جایم تنگ شود

که حقیر شوم

که کوچک شوم

بو می کنم زمین را

با تمام احساسات چندگانه ام

تا بیابم تنی را

که جا دارد در آسمان...

                                سایه ای می خواهم

                                           که در نور تنفس می کند

                                                          تا پنهان شوم پشتش

در هنگام ترس ها و رنجش های کودکانه ام....

 

 

پ.ن: حوصله ام سر می خورد... نمی ماند... سر می رود... پی شعله ای!

تابی نیست.... طاقتی نیست... به! game over برخورده ام.... چاره اي نيست.

+نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت19:8توسط آسمون(مریم) | |

 

 

بی راهه رفته بودم

 

آن شب!

 

دستم را گرفته بود و می کشید

 

زین بعد همه ی عمرم را

 

بی راهه خواهم رفت.

 

 

 

 

پ.ن: بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگرانی که مراقبم بود رها می کردم وآرزویم بود که یک بار هم که شده تنها از خیابان زندگی رد شوم. حالا که دیگر نمی شود بچه بود و فقط می شود عاشق بود از سر بچگی هر چه وسط خیابان زندگی سر به هوا می دوم هیچ کس حاضر نمی شود دستم را بگیرد و برای لحظه ای حتی مراقبم باشد.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت22:20توسط آسمون(مریم) | |

 

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد

امشب دلی کشیدم

شبیه نیمی سیب

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگها

ناپدید ماند..........

 

پ.ن: دوستی بسته ی پیچیده به روبانها نیست که کسی روز تولد به کسی هدیه کند.

والنتاین مبارک

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت22:59توسط آسمون(مریم) | |

سلام

.

.

خداحافظ

چیزی تازه اگر یافتید

بر این دو اضافه کنید

تا بل

باز شود این در گم شده بر دیوار

 

 

پ.ن: پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت23:28توسط آسمون(مریم) | |

 

این جایم

بر تلی از خاکستر

پا بر تیغ میکشم

و به فریب هر صدای دور

دستمال سرخ دلم را تکان می دهم.

 

 

پ.ن:  یادم تو را فراموش

+نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت10:43توسط آسمون(مریم) | |

 

 

جامانده است

چیزی  جایی

که هیچ گاه دیگر

هیچ چیز

جایش را پر نخواهد کرد

نه موهای سیاه و

نه دندانهای سفید

 

 

پ.ن: خلاصه غم سنگینی ست اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت10:41توسط آسمون(مریم) | |

تو را هر چه انکار می کنم

 باز قسمتم بودی  

 اما به کدامین نفرین تلخ

 بر من هوار شدی ...

 

پ.ن: زندگی شاید خود منم!!!!!!

+نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت12:4توسط آسمون(مریم) | |

پشت كدامين لحظه بن بست جا ماندي تا ببيني

دختري اينجا مي خواست در تنهايي خويش  آسمانش را باتو قسمت كند؟؟؟؟

وسعت آسمان تو آنقدر بزرگ بود كه حتي تجسم آسمان كوچك من در آن گم شد....

هيچ كس ندانست در بي پناهي شبهاي بي ستاره ام

چقدر لبان و قلبم پر از ستاره و دوستت دارم بود.....

و من چقدر بر حقيقي بودنش برخود ميباليدم....

اما..............

شايد كه ديگر مهم نيست

كه از تو  گلايه كنم......

  ديگر  از خدايم هم نخواهم پرسيد

كه چرا سهم من از اين همه  سكوت و گذشت و عشقي بي آلايش

چيزي جز سركوب غرور

سنگسار احساس

       و منطقهاي بي دليل نبود؟؟؟.......

من ميروم تا در پس ستارگان خاموش خويش گم شوم

     بي آنكه تو را در آسمان كوچكم گم كنم.......

و ديگر هرگز

از تو نخواهم پرسيد

كه چــــــــــــرا

وسعت آسمان تو

 آنقدر بزرگ بود كه حتي تجسم آسمان كوچك من در آن گم شد؟؟...

ديگر هرگز

نخواهم پرسيد

               چــــــــرا..................

                        چــــــرا..................

                                      چــــرا..................

 

 

 

پ.ن: زندگی شاید طنابی ست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد.

+نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت10:11توسط آسمون(مریم) | |